سه شنبه است و من به قصد سفر به کاشان و کویر مرنجاب و شرکت در چهارمین گردهمایی هیچهایکرها وسایلمو جمع کردم بهمراه پدر که به سمت سبزوار در حرکت بود تا سبزوار اومدم و شب رو با یکی از دوستان سپری کردم متاسفانه با توجه به کاری که در شنبه ممکن بود برایم پیش آید دودل شدم که ایا به برنامه کویر بروم یا نه. به هر حال شب رو با دودلی خوابیدم. صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و وسایل را برداشتم و زدم بیرون، همچنان دودل بودم تا اینکه با خودم گفتم به برنامه کاشان برم خلاصه بعد از هیچهایک یک تاکسی و موتور به ابتدای آزادراه تهران مشهد رسیدم در مقابلم سه تا از یخدان های سبزوار بود به آن ها سر زدم و پس از آن در کنار جاده برای هیچهایک به سمت گرمسار و قم و کاشان آماده شدم اما بعد از گذشت ۱۰ دقیقه ای با خودم گفتم بیخیال میرم نیشابور …

همین که از عرض خیابون گذشتم خاوری برایم نگه داشت و منم سریع سوار شدم در مسیر پس از گذشت حدود ۴۰ کیلومتر از دور روستای زعفرانیه را دیدم و پس از خداحافظی با راننده پیاده شدم تا این روستا را ببینم

نوشته های زیر همگی صحبت های من با اهالی روستاست(همگی بر اساس تجربیات و شنیدن از اجدادشان هست)

آقا عزیزالله از اهالی روستاست، مسن و با لهجه ای شیرین:

چرا به اینجا زعفرانیه میگن به این خاطر هست که اینجا زعفران میکارن؟

اینجا زعفران عملکرد نداره و کشت نمیشه اما در زمان قدیم که داشتن رباط (کاروانسرا) در زمان شاه عباس میساختن مثل اینکه قافله شتری که بار پیاز زعفران داشته از این محل گذر میکرده و به دستور،مقداری از یکی از بارهایشان را در گل های ساخت رباط میکارن و از همان زمان به اینجا زعفرانیه میگویند

آقا عزیزالله از رباط بگید

ما که از ساخت این رباط یادمان نمیاد اما قبلا داخلش مردم حیوان هایشان را می بردند اما بعدها میراث فرهنگی اقدام به بستن درب و ترمیمش کرد. البته اینجور که اجداد ما میگفتن یک کاروانسرای بزرگتری بوده قبلا، که بر اثر اتفاقی کاملا تخریب شده و این رباط را از آجرهای آن و آب شرشرو دوباره در زمان شاه عباس ساخته اند که یک شعری هم درمورد بزرگی آن رباط میگفتن

رباط زعفرانی نام دارَه  هزار و هفتصدو هفت بام دارَه
رباطِش نگویید، شهرَش بگویید  منار و مسجد و حمام دارَه

آب شرشرو از کوه سرچشمه میگیره و به خاطر اینکه در ریزش از ارتفاع صدای شِرشِر میدهد به آن شرشرو میگفتن این آب در محلی بنام استخر جمع آوری میشد و مردم از آن برای کشاورزی استفاده میکردند و در چله(اوج زمستان) آب را روی سطحی میریختن و بعد از یخ زدن، دوباره آب روی یخ میریختن تا قطر یخ افزایش یابد و بعد از رسیدن قطر یخ به حدود یک وجب آن را شکسته و در یخدان برای تموز(اوج تابستان) نگهداری میکردن، در تموز هم یک نفر به تعداد افراد خانواده یخ به درب خانه ها میبرد نه اینکه هرکس خودش بیاید و هرچقدر خواست یخ ببرد در انتهای کار هم دوباره درب یخدان را کاهگل میکردند تا هوای گرم باعث اب شدن یخ ها نشود.

قدیم برای حمام هم که حمام دیگی بود که شب آبش را با هیزم(بوته) گرم میکردن و تا حدود ساعت نه هم گرم بود و برای هزینه های جاری آن، از هرخانواده بسته به تعداد افراد خانواده خراجی سالانه (گندم) میگرفتن

برای آب آشامیدنی هم ساختمانی که دارای بادگیرهایی برای سرد کردن آب بود استفاده میکردن که برای برداشتن آب می بایستی حدود ۲۵ پله ای را پایین میرفتیم و آب را از آن پایین از شیری که بود بر میداشتیم

بعد از کلی گشت و گذار در خانه های قدیمی روستا که تقریبا تخریب شده بود و گذر زمان کاملا در آنها مشهود بود و خوش و بش با دیگر اهالی روستا آماده شدم تا به مسیرم به سمت نیشابور ادامه دهم

خداحافظی کردم و در کنار جاده منتظر ماشین شدم

سوار پیکانی شدم و تا قدمگاه رفتم از آنجا پس از سوال از مردم و اینکه چه جاهای دیدنی ای در مسیر هست؟ گفتند در نیشابور علاوه بر قدمگاه، دررود ،خور و بوژان هم قشنگ هستند خلاصه پس از سوار شدن موتور و ماشینی خودمو به خَوِر (خُور یا خَرْوْ) رسوندم و دیدم همچین بیراه هم نیست که به آنجا ماسوله خراسان میگویند، همگی به زبان ترکی صحبت میکردند و در تمام پشت بام ها مکان هایی برای خشک کردن آلو داشتند و دلیل نامگذاری شهرشان را که حدود هفده هزارنفری جمعیت داشت این میدانستند که چون در همه اوقات روز آفتاب به آن میتابد، پس از گشت و گذار در کوچه پس کوچه ها و خوردن از نان محلی ای که همان لحظه از تنور درامده بود و صحبت با پیرمردی که از کوچه ای گذر میکرد دوباره به مسیرم به سمت بوژان ادامه دادم و پس از عوض کردن چند وسیله به بوژان رسیدم، بوژان دره ای بود زیبا که در کنار رودخانه ای گسترده شده بود و جشنواره ای از رنگ ها رو در این فصل(پاییز) میشد در آن دید. درختانی از چنار و به و گلابی و آلبالو و سیب… که یکی بیشتر از دیگری به زیبایی آنجا می افزود باغداری به من بِه ای آبدار و شیرین و بزرگ تعارف کرد و من هرچه تلاش کردم نتوانستم آن را تمام کنم خلاصه بعد از گذر از کوچه باغ ها و دیدن رنگ های زیبا به سمت پایین آمدم تا خودم رو به شهر نیشابور برسانم. بعد از برگشتن از دره بوژان در راه با پیرمردی آشنا شدم و کمی راجع به بوژان گفت و معتقد بود که آب بوژان باعث میشه افرادی که از آن مینوشند زودتر گرسنه شوند 

بوژان امَیی، نون وَردار  اگرنه دست از جون وردار

بعد از آن به نیشابور آمدم و شب را در کنار دوستان گذراندم،  صبح پس از خوردن صبحانه راهی خیام و عطار و آرامگاه کمال الملک شدم و در ساعت ۳ بعدازظهر به ایستگاه راه آهن نیشابور رفتم پس از سوار شدن به قطار و صحبت با رییس قطار بصورت هیچهایکی از نیشابور فاصله گرفتم و یجورایی به این سفرم هم خاتمه دادم.

فیلم های سفر را میتوانید در کانال آپارات مشاهده کنید

کلیپی از تمامی عکس های سفر شامل راننده ها و مناظر

رباط زعفرانیه سبزوار

یخدان در زعفرانیه سبزوار

شعری درباره رباط زعفرانیه سبزوار

خانه های قدیمی تخریب شده در زعفرانیه سبزوار

قدمگاه

خرو ماسوله خراسان

بوژان در حومه نیشابور

امامزاده محروق

حکیم عمر خیام

عطار نیشابور

کمال الملک

2 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *