هیچهایک به سومین جشنواره لاله های واژگون

خسته و ذلّه از بیرون رسیدم خونه، تلگرامو باز کردم که یهو دیدم زده سومین جشنواره لاله های واژگون در ۲۶ فروردین ماه در منطقه خُمبی، پشت دکل صدا و سیما در روستای قره بیل از توابع شهرستان گرمه در خراسان شمالی برگزار میشود، چند روز قبل تو کانال دیگه ای زده بودن بریم لاله های واژگون سمت غرب، اما من چون نمتونستم برم کلی ناراحت بودم و وقتی اینو دیدم و متوجه شدم که با من چندان فاصله ای نداره، معطل نکردم کوله رو بستم و خودمو سریع به لب جاده رسوندم، چند دقیقه ای همون اول روستا منتظر بودم و داشتم به ابهت خیره کننده ی قلعه ای که اول روستا بود و تقریبا رو به خراب شدن گذاشته بود ، نگاه میکردم که یه ۴۰۵ برام چراغ داد و منم دست براش تکون

راننده؛ کجا میری؟

من؛ مستقیم

راننده؛ خب مستقیم که زیاده ، آخرش کجا میری؟

من؛ جاجرم، گرمه

من؛ خب چند میبری؟

راننده؛ بیا بالا من مسافر کش نیستم

من؛ ای که مرسی

کولرو گذاشتم صندلی عقب و خودم نشستم جلو، راننده از زندگیش گفت، از اینکه خدمت بیرجند و چالوس و فردوس بوده و دانشگاه زاهدان و سمنان و کلی سفر رفته و معتقد بود ادم باید زن از جای دور بگیره تا به همین بهونه هر از چندگاهی یه سفر هم بره، صحبت گرم گرفت و من از خاطرات گفتم و راننده گفت من تا گنبد میرم و منم که فرصت رو مهیا دیدم ، غنیمت شمردم و گفتم من هم همونوری میرم و به سمت روستای رباط قره بیل، پس از گذشتن از قلعه جلال الدین ، گرمه و چمن بید به قره بیل رسیدیم و راننده خداحافظی کرد و رفت، منم رفتم یه مغازه یسری خوراکی خریدمو بسمت مسیری که تا اون موقع نرفته بودم ، از کنار پلیس راه گذشتم و به سمت کوه روانه، در مسیر رباط قدیمی قره بیل که تقریبا مخروبه شده بود گذشتم، چند نفری گفتند کجا داری میری ، منم مسیر رو گفتم براشون که همشون به اتفاق گفتن اونجایی که تو میخوای بری خیلی دوره و کلی گرگ داره اما من لبخندی زدم  و زیر لب برای خودم زمزمه کنان دو قسمت از شعر خیام رو خوندم و رفتم

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلـــــــــخ

و

چو مور خورد به گور و چه گـــرگ به دشت

بهرحال کوهپایه پر بود از لاله های سرخ که ما بهش میگیم قازالّیک و ریشه شیرین و خوشمزه ای دارن، تو مسیر سوار ماشینی شدم که داشت لوله میبرد سر زمینش تا آبیاری قطره ای که مزرعشو و از شیوه وام دهی جهاد ناله میکرد ، در قسمتی از مسیر هم با محیط بانان که چهارنفر بودن و داشتن بسمت محل برگزاری جشن میرفتن تا بتوانند مقدمات رو اماده کند همراه شدم که من بهمراه سربازشان در جلو نشستیم چون جایی نبود، خورشید در حال غروب کردن بود که به محل رسیدیم، هنوز لاله های واژگون دیده میشد اما من کوله بر زمین گذاشتم و بسمت روستاییان روستای قره بیل که تعارف چای میکردن رفتم و نشستم به خوردن چای ، گفتند که این گل ها از حدود ۱۵ فروردین تا ۱۵ اردیبهشت هستند و بیشترین شکوه خود را دارند، گرم صحبت بودیم و نیم ساعتی گذشت که یه ماشین امد و دو تا سیاه چادر اورد و ما کمک کردیم تا انها را برقرار کنند، در نهایت شام هم جوجه کبابی که دهیاری قره بیل فراهم اورده بود، نوش جان کردیم و باران نم نم و کم کم می آمد و من بشدت خوشحال از اینکه اونجام و سر از پا نمیشناختم  با کلی ذوق و شوق گرفتم خوابیدم تا فردایی بهتر داشه باشم، صبح با سر و صدای دست اندر کارها بیدار شدم و بسمت کوهی که در همان نزدیکی بود و دره ای کوچک که از میان لاله های اژگون که هنوز در خواب صبحگاهی بودند و غنچه بودن رفتم، نوری که در اون لحظه از محیط ساطع میشد و از مردمک چشم ما گذر، دیوانه کننده بود، تصویری بسیار عالی و رویایی ، منطقه ای پر از گل های زرد رنگ که ارتفاع لاله ها در بیشترین حالت به حدود ۴۰ سانتیمتر میرسید و تعدادی درخت اُرس در اون هوای زیبا و مرتع و مرغزاری که تا دوردست ها رو میشد دید، منظره ای عالی ایجاد کرده بودن، به بالای کوه رفتم و اون طرف کوه هم ابرهایی که از شمال بسمت جنوب در لابه لای کوه ها روانه بودن هم جلوه ای زیبا به دوردست ها داده بود، امدم پایین و محیط بان ها که دیشب مرا رسانده بودن برایم گُرماست (که غذاییست که در بین چوپانان از محبوبیت خاصی برخوردار است و با شیرتازه دوشیده شده و مقداری ماست تهیه شده بود) برایم آوردن و آقای مرتضی نوروزی هم به نواختن دوتار بهمراه خواندن آهنگ کردی زیبای دلتنگم پرداخت، همه جوره داشت بهم خوش میگذشت، بعد از چندی جمعیت امدند و تا ساعت ۱۲ حدودا ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ نفر به ان منطقه امدند، مقداری آش و غذاهای محلی خریدم و خوردم که چون از بوته های گیاهی بود خیلی چسبید. برنامه های جشنواره هم شامل موسیقی مقامی خراسان شمالی شامل قوشمه و دف ، مسابقات، غذاهای محلی، اسب دوانی، کشتی با چوخه، و پرش و حرکات نمایشی با موتور بود، همه چیز در برنامه کامل بود اما یکسری از افراد که انگار با طبیعت پدرکشتگی داشتند و با موتور به نقاطی خارج از محدوده میرفتند، یکسری ها اتش کرده بودند، یکسری ها گل ها رو لگد میکردند و یک سری برای اتش، بوته جمع میکردن که همه و همه بسیار ناملایمتی بود با طبیعت، ساعت ۱۲ کوله پشتی رو برداشتم و پشت به جمعیت به همراه تنها یارم، هشت کتاب سهراب سپهری در میان کوهستان به سمت جنوب راه افتادم، حدود ۳ ساعتی رو پیاده رفتم و دوباره به جاده گرمه رسیدم و چون زمین خورده بودم بخاطر نبستن بندهای بالای کفشم در پایین امدن از ارتفاع، سوار ماشین کاپرایی شدم و به گرمه رسیدم، آنجا هم با یک جرثقیل به جاجرم و علی ابن مهزیار رسیدم و در زیر بارش شدید باران اخرین ماشین را سوار شدم و خودم را به روستا که در اون لحظه هوایی بسیار مطبوع و دل انگیز داشت رسوندم

فیلم ها در کانال آپارتم

کلیپ کلی سفر

کلیپ نواختن دوتار و خواندن زیبای آهنگ دلتنگم توسط مرتضی نوروزی

3 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *