در راه تخت جمشید

مثل هر روز دیگه که تو شیراز بودیم از خواب حدود ساعت ۸ بیدار شدیم و چون من دیدم که طرح جمع آوری علوفه برای آهوان پناهگاه حیات وحش میاندشت تو سایت دونیت قطعی شده و من بعد از چهار روز ازش خبردار شدم، سریعا شروع کردم به تهیه یک پیغام و ارسال اش به گروه های مختلف تا بتونم پروژه ام را با موفقیت به اتمام برسانم، بهرحال بعد خوردن صبحونه و برداشتن یه کوله به سمت تخت جمشید راه افتادیم و با یه تاکسی خودمون رو به دروازه قرآن رسوندیم و با یه ماشین دیگه به مرودشت، تو مرو دشت داشتند کنده کاری میکردن و خیابون اصلیشو بسته بودن و ما به زحمت بسیار و پیاده به سمت تخت جمشید راه افتادیم همینطور داشتیم میرفتیم که یکی یکم جلوتر برامون نگه داشت و جلوتر که رفتیم دیدیم ای جان دلم، این همون راننده ای هست که باهاش از باغ دلگشا تا مرکز شهر رفتیم، طفلی میگفت که پدرش سکته زده و الان روی تخت بیمارستان هستش و الان در حال انجام بروکراسی گری های بیمارستانش، بهرحال با وجود عجله ای که داشت ما رو تا خروجی شهر بسمت تخت جمشید رسوند و همونجا معطل بودیم که یه ماشین برامون نگه داشت، وقتی شیشه هاشو پایین داد، یهو کلی دود انگار که تو زندون باشن، هُرّی ریختن بیرون، سه نفر توی یه ماشین قرمز رنگ نشسته بودن.

جوون راننده: دادا کجا میری؟

من: تخت جمشید

جوون سمت شاگرد: بشین بریم

جوون پشتیه: ما که نمیخواستیم بریم؟

راننده اخم و تَخم کرد، دیدم اوضاع میزون نیست،

سریع گفتم: داداش دو نفریم جا نمیشیم.

راننده : بیا ام پی تری میشینیم

من: غذا محلی اینجا چیه و کجا میشه پیدا کرد؟

جوون سمت شاگرد بهمراه پشتیه: دادا میخواستی بری تخت جمشید که؟

من: راسش اره، ولی این رفیقم، میبینی که، هیکلش دوبراره منه، اگه بریم از گرسنگی تلف میشه!

در همین حال احسان داشت نزدیک میشد سریع رومو بهش کردم، چندتا شکلک و چشمک و این حرفا و احسان هم که دمش گرم، خیلی تیز گرفت مطلبو!

من: احسان بریم ناهار؟

احسان: آره رضا، بدجور گرسنمه!

من به راکبان ماشین: خب نگفتین کجا یه غذای محلی میشه پیدا کرد؟

راننده: اینجا غذا محلی نداره

من: ناهار که پیدا میشه؟

راننده: آره، اونجا یکم جلوتر هست

من و احسان در حالی که داشتیم بسمت اون رستوران قدم بر میداشتیم براشون دست تکون دادیم و خداحافظی کردیم. اونام اروم اروم دور شدن

البته تازه صبحونه خورده بودیم و تا اونا دور شدن ما دوباره اومدیم کنار جاده و برای ماشینای بعدی دست تکون دادیم. آقایی برامون نگه داشت که خیلی اهل دل بود و وی مسیر چندین بار نگه داشت و کلی باهم حرف زدیم در آخر فهمیدیم که اون روز تولدش بوده، بهرحال به تخت جمشید رسیدیم و و وسایل رو تحویل دادیم و یکسری خوردنی مثل میوه و آب برداشتیم و از گیت های ابتدایی عبور کردیم، یه نگاهی به هم انداختیم و گفتیم این یکی رو دیگه نمیشه فقط دید، بلکه باید فهمید، که رفتیم اونجا و بهمراه یک راهنمای تور رو همراه رفتیم تا بفهمیم تخت جمشید رو (توصیه میکنم یا قبلش خوب مطالعه کنید یا یه راهنمای تور بگیرید) خب از تخت جمشید اینقدر با شکوه و با عظمت هست که واقعا زبان میماند و چیزی نمیتواند که بگوید،از درب های ورودی، از پله ها، از ستون ها، از تراش سنگ ها، از سیستم فاضلاب، از سرستون ها، از همای،از موزه، از هدیش، و خیلی از این از ها که هر کدومشون داستانی دارند، و انسان رو به حیرت و سر تعظیم فرود، ساعت ها در تخت جمشید گشتیم و گشتیم و لذت بردیم، بعد از سر زدن به تمام قسمت ها و اینکه خورشید داشت خودشو پشت کوه مشرف به تخت جمشید مخفی میکرد، بسمت شیراز روانه شدیم و در راه از تخت جمشید به مراوه تپه سوار ماشینی شدیم که راننده اهل رَپ بود کلی رپ برایمان اجرا کرد و حتی قطعه ای هم در وصف ما سرود، و بعد از آنجا با یک ماشین دیگر اومدیم و به سمت باغ ارم رفتیم که بسته بود و از انجا با یک اتوبوس رفتیم تا چغور پغور بخوریم، که فروشنده وقتی نحوه سفر مارو متوجه شد گفت: بخورید که مهمون خودمید. غذای خوبی بود اما یکم اگه ترش تر بود بیشتر میچسبید، بعد خداحافظی اومدیم که گفتیم ببینیم میتونیم تو شهر هیچهایک کنیم یا نه، برگه معروف رو دراوردیم که منقش بود به “مستقیم” ، هنوز تازه برگه رو درآورده بودیم که یک پراید که دوتا سرنشین داشت برایمان نگه داشت، آقا سیاوش راننده تریلی بود و داشت به خونش میرفت، چون مسیر رو بلد نبودیم متکی شدیم به جی پی اس و گفتیم برو که بریم، البته حدودا گفتیم کجا میخوایم بریم و آقای راننده هم گفت: گرفتم کجاست، اون دستگاهاتون رو بزارید کنار، باقیش با من. اما من هی زیر زیرکی نیگا مینداختم که دیدم ای دل غافل ماکه داریم دورتر میشیم، که به سیاوش گفتم و اون گفت: مگه تو فلان مجتمع رو نمیگفتی؟ منم گفتم نه بابا!! گفت حالا که دیگه دیر شده بیاید بریم این پسر دایی ام رو برسونیم بعدا باز دوباره شما رو میبرم میرسونم، بعد کلی شهرگردی پسر دایی رو پیاده کردیم و این بار به جی پی اس اعتماد! از شانس هر کوچه ای رو که رفتیم به بن بست خوردیم، هیچی دیگه هی ما بچرخ هی جی پی اس راه نادرست نشون داد، بهرحال به هر ضرب و زوری بود خودمونو رسوندیم که سیاوش یه جمله تاریخی گفت”هرکار میخواید بکنید، بکنید، فقط به جی پی اس اعتماد نکنید”. سیاوش گفت فردا میرم خوزستان و ما شمارشو گرفتیم، گفتیم خدارو چه دیدی یهو دیدی برنامه عوض شد و اون طرفی اومدیم. امین هم هنوز نیومده بود و ما که بندهای کفش هارو باز کرده بودیم چون به در بسته خوردیم همینطور رفتیم پیش نگهبان تا دمی پیشش بشینیم تا هاستمون بیاد که ایشون هم جمله ای تاریخی گفت”جوونی که بند کفشش باز باشه، بدرد لای جرز میخوره” کلی گفتیم و خندیدیم تا بالاخره امین سر رسید و بهمراه همدیگه به سمت خونه رفتیم.

روز سوم سفر

روز پنجم- بندرعباس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *