امروز روز بندرعباس هست بزن تا بریم

صبح زدیم بیرون و بعد از خریدن کلی خوراکی از یه سوپری تو همون نزدیکی رفتیم سمت خروجی شهر بسمت بندرعباس  با عوض کردن دوتا ماشین خودمون رو به خروجی شهر، میدان زمزم رسوندیم و از اونجا باید با یه ماشین دیگه خودمون رو به پلیس راه شیراز-فسا میرسوندیم اونجا دوتا مسیر داره بسمت بندرعباس

اما کار به انتخاب برای ما نرسید و فی الدم یه ماشین برامون نگه داشت و ما رو تا داراب برد توی مسیر یکسری افرادی بودند که یه جور قارچ هایی که شبیه یه غده بودند رو میفروختند، میگفتن این قارچ ها رو هر کسی نمیتونه پیدا کنه و زیر خاک هستند و حتی خوردنش هم خیلی سخته چرا که پر شن هست اون قارچ و باید با دقت بسیار عاری از هرگونه خاکشون کرد، به هر حال ما که اومده بودیم غذاها رو هم بچشیم یه پلاستیک که حدود ۲۰۰ گرمی میشد رو ۵۰۰۰ تومن خریدیم، بهرحال جاده رفت و ما هم رفتیم و آخر سر در حالی که پاسی از ظهر گذشته بود به داراب رسیدیم بیشترین کسی که در اون لحظه قُر میزد، شیکمامون بود، یه گوشه ای گیر اوردیم و رفتیم به میدان تمیز کردن قارچ ها، داستانی بود در اخر ما که استاد فن نبودیم مجبور شدیم کلی از قارچ ها رو همین طور با پوستشون دور بریزیم چون باید کلی توی اب خوابوندشون و یه ماساژیشون داد، بهر صورت به هر جنایت و مکافاتی بود مقداریشو تفت دادیم و مقداری تخم مرغ توش شکستیم، همین قدر بگم که مزه و شکل این قارچ ها کاملا شبیه کالباس قارچ گوشت بود، برای طعم دادن به غذا هم که همون حوالی پرتقال کوهی میفروختن که ما چندتایی خریدیم و از بخشیش به عنوان چاشنی غذا استفاده کردیم، همیشه باب بوده بعد غذا، لنگی دراز کنیم و در حالت هپروت بسر ببریم، ما نیز مستثنی نبودیم

بعد دمی گذروندن در عالمی دیگر، روز داشت به انتها نزدیک میشد و ما که بندرعباس رو به عنوان مقصد نهایی ۵ انتخاب کرده بودیم کنار جاده وایستادیم، این بار آقا مهندس قصه ما شیک و با کلاس برامون نگه داشت و پس از سوار شدن و دنبال نقطه ای مشترک گشتن متوجه شدم که، ای دل غافل، این که همون مهندسی که یک سال پیش شرکتشون رو حسابرسی کرده بودم، اینجا بود که ضرب المثل معروف جلوه مینمود که، کوه به کوه نمیرسه ولی ادم به آدم میرسه… غالب بر این هست که نقطه مشترکات چیزی هست تو مایه های خدمت سربازی ، چرا که غالبا تجربش کردند و به قول دوستان تا آخر عمر میتونن ازش خاطره بگن آما این یکی نوبرش بود و خلاصه صحبت به درازا کشید در حالی که ما به اتوبان حاجی آباد – بندرعباس وارد شدیم و باز هم به ادامه  مسیر پرداختیم اما در بخشی از جاده بشدت ترافیک دهشتناکی بود که بیا  ببین خلاص بعد از کش و قوس فراوون باز شد و در نهایت متوجه تصادف سه تا کامیون شدیم که امیدواریم اتفاق خاصی براشون نیفتاده باشه هر چند ظاهر ماشین ها چیز دیگری جلو میداد

علی ای حال به بندرعباس رسیدیم و به توصیه مهندس البته پس از رد کردن کلی اصرارش مبنی بر رفتن به خونش، به پارک مشرف به خلیج نیلگون فارس رفتیم تا شب رو اونجا بگذرونیم، پس از خداحافظی خودمون رو به اونجا رسوندیم و اونجا بود که احسان جمله معروفشو گفت: از دریای خزر تا خلیج فارس و از ارتفاع ۵۸۸۴ تا صفر (پی نوشت: احسان هفته قبلش شمال بود و دمی در کنار خلیج فارس و تو شهریور هم دماوند رو صعود کرده بود)، البته جا دارد یادی کندیم از حمله دوست خوبمان آقای معمار که میگفت : “از دریای دوستی تا خلیج صلح”

شب رو شام با سس آتیشی فراوون و فکر اینکه چرا این نوشابه ها اینقدر میچسبه سر کردیم.

اینجا بیشتر بخوانید

روز قبلی- تخت جمشید

 

 

1 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *