صبح حدود ساعت ۸ از خواب بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه، کوله پشتی ها رو در همانجا گذاشتیم و درب خانه رو قفل کردیم (امین جان رفته بود ) و از خانه خارج، مقداری پیاده رفتیم و پس از سوار شدن دوتا تاکسی خودمون رو به آرامگاه سعدی رسوندیم، پس از حساب کردن ورودی داخل رفتیم و مقداری در فضای سبز قدیم زدیم و در کنار مقبره سعدی به خواندن اشعار ایشان که بر دیواره ها نقش بسته بود، پرداختیم، پس از آن خارج شدیم و در همان نزدیکی چشممون به جمال فالوده روشن شد، به به (از قدیم گفتن فالوده شیراز رو باید در شیراز اونم جاش خورد)، جای شما خالی فالوده نگو، اصلا آب حیات بگو، اصلا نوش دارو بگو، اصن هرچی خوب هست بگو، آن چنان طعم خوبی داشت که فکر کنم به اون خوشمزه گی دیگه گیرم نیاد، قدم زنان از این شیره حیات خوردیم و به سمت باغ دلگشا رفتیم تا دلمون واشه، خیلی از جاهای آن در حال مرمت بود اما به هر ضرب و زوری بود رفتیم داخل، باغ غرق در سبزی نارنج و دون دونای نارنجی بود( لامصب عجب کنتراستی هم داشت) آدم دوست داشت همینطور خیره بمونه بدونه اینکه حتی یه تکون بخوره، وقت کم بود و ظهر داشت به شیراز وارد میشد، رفتیم داخل عمارت اصلی که الان موزه بود، سکه های زمان، اسباب و وسایل قدیمی، کلکسیونی از رادیوهای قدیمی.

روز سوم، شیراز گردی

 

از اونجا رخت بر بستیم و با ماشین شخصی که خیلی بشاش بود و کارش واردات لپ تاپ بود به مرکز شهر رفتیم(این شخص رو داشته باشید کارش داریم حالا، حالاها) به نارنجستان قوام رفتیم و اونجا هم که در اختیار دانشگاه شیراز بود مورد مرمت و بازسازی قرار گرفته بود و بخشی از ان به عنوان موزه کار میکرد که در همان موزه یک کارگاه ساخت تابلوهای مینیاتوری بود، که یکی از انها برای من که قبلا درباره آن مطلبی در سایتم نوشته بودم جالب توجه بود و آن مقابله در برابر حمله حیوان درنده بود که فردی لباس را به دور دست چپ خود پیچیده بود و با دست دیگر خنجری  بدست داشت، کارهای مینیاتور بسیار زیبا و دلنشین بودن، در بخشی از نارنجستان نقش های برجسته ای بود رنگ زرد قجری در همه جا مشهود بود، پس از آن به سمت خانه زینت الملوک که در آن نزدیکی بود رفتیم اما چون از وقت ناهار گذشته بود، ترجیح دادیم برای صرف یک ناهار خوشمزه بومی برویم، از شانس و اقبال خوش ما غذای روزشان همان کلم پلو بود که به همراه سالاد شیرازی سفارش دادیم، غذا بسیار عالی و خوشمزه بود، گوله هایی از گوشت در ان بود، برنج که مقداری زرد رنگ شده بود بهمراه کلم سرو می شد، پایه ثابت اکثر غذاهای شیراز هم که همون نارنجه بود، غذارو خوردیم و از کمی خوش و بش با صاحب رستوران، به سمت اثر تاریخی بعدی رفتیم، آثار تاریخی رو یکی پس از دیگری سر زدیم،آثاری همچون مسجد نصیر الملک که گذر نور از پنجره های رنگارنگ آن در قبل از ظهر زبان زد خاص و عام است( خواستید برید اینجا حدود ساعت ۹ برید)، بازار وکیل، بازار مسگرها، بازار انگشترها که شیرازی ها به آن بازار انگشت ها میگویند، حمام وکیل، مسجد وکیل با اون ستون های زیبا و در نهایت ارگ کریم خانی، ولی دمشون گرم شیرازیا حال میکنن ها عجب جاهایی دارند، شب که دیگر فرا رسیده بود میزبان شیراز که گفته بودم قبلا زنگ زد و امد دنبالم و به سمت حافظیه رفتیم و زمانی رو در هوای حافظیه نفس کشیدیم و شعرهایی از ایشان و حکیم عمر خیام خواندیم و همچنین شعری از بهالدین حکیمی از نوادگان حاج ملاهادی سبزواری از یاد خطور کرد که گفت

حافظ زجای خیز که مهمان رسیده است مهمان آشنا، زخراسان رسیده است
پیش آی و ده جواب سلامش که زائری از راه با درود فراوان رسیده است
برخیز و ریز باده به جامش که عاشقی تا کوی دوست مست و غزلخوان رسیده است
شاگردی از طریق طلب بر فراز تو با آرزوی خاطر رندان رسیده است
جویای فیض، جانب فیضیه آمده مشتاق سیر گل، به گلستان رسیده است

 

ره رو در پیش گرفتیم تا یک غذای بومی دیگرو امتحان کنیم، این غذا چیزی نبود جز کتلت شیرازی، که بر پایه سیب زمینی بود، پس از آن بسمت کتابخانه شیراز و نمایشگاهی که برپا بود و پس از آن باغ جهان نما رفتیم که در ورودی آن استادی در حال در آوردن چند نقش پرنده روی درختانی که الان خشکیده بودن، بود بعد از آن هم به سمت یک فالوده شیرازی دیگر رفتیم که خوب بود ولی به اون اولیه نمیرسید، بعد از خوردن این فالوده هم به سمت خونه و شب و روز دیگر روانه شدیم تا بخوابیم و فردا با انرژی بیشتر بسمت تخت جمشید روانه بشیم.

اینم فیلم روز سوم سفر در آپارات

2 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *