سفر به طبس

بعد از کلی برنامه ریزی های روز قبل تصمیم بر این شد تا برم طبس، سه شنبه صبح از خواب پاشدم و رفتم جغتای چون کولمو روز قبل برده بودم اونجا تا رسیدم رفتم سر وقت کوله و وسایلمو ورداشتم و زدم به جاده درمسیر تا سبزوار سه تا ماشین عوض کردم و تو یکی از این ماشین ها که اهل زرقان جغتای بود در مورد روستا و جاذبه هاش، از کال سیاه که مثل اینکه چهل مترعمق داره و روستای پلکانی و طبیعت بکرش برام گفت خلاصه رسیدم سبزوار و چون تو ایام اربعین و چهل و هشتم بود و من تا خروجی بزرگراه بسمت بردسکن پیاده میرفتم، اهالی سبزوار همگی میگفتن میری مشهد، مارو هم دعا کن. خلاصه برنامه ریختم بخاطر قولی که دادم هفته بعد برنامه مشهد هم بریزم بهرحال رفتمو رسیدم خروجی بردسکن و با یه نیسان که پنبه داشت همسفر شدم و تا فردوس هم با یک کامیون که راننده بجنوردی بود و از اونجام تا دیهوک با یه کرمووونی رفتم رسیدم دیهوک و از دور ماشین پلیسو دیدم و گفتم کی امین تر از پلیس، هیچی دیگه رفتم و گفتم آقا پلیس کجا امنه،اونام راهنماییم کردن و من با دو رفتم اونور خیابون تا نون بگیرم، نون رو گرفتم و برگشتم که یهو همون اقا پلیسه منو خواست و کل اطلاعاتمو پرسید و کولمو گشت هیچی دیگه چیزیم نبود که گیر بدن، بعد از جمع کردن کوله راهمو کشیدمو رفتم بسمت پلیس راه و قبل از رسیدن به محل خوابم رفتمو یه فلافل زدم بعدش رفتم و یه گوشه ای به دور از چشم کسی پیدا کردمو بساطو پهن کردم و گرفتم تخت خوابیدم صبح روز بعد از خواب پاشدمو رفتم تو یه فروشگاه که کمی فاصله داشت باهام و چکیده گرفتم و چون سنگین بود خالی خوردمش و سریع بساطمو جمع کردم سر راه طبس واستادم و با یه آژانس هیچهایک کردم تا طبس، تو طبس پیاده راه افتادم که یهو یه نفر گفت؛ شوله میخوری منم گفتم چرا که نه، رفتمو شوله رو گرفتم و گفتم زیاد بده که بچه ها چشم به راهند، اومدمو رسیدم باغ گلشن، باغ گلشن هم باغی بود بسیار زیبا، سرزنده، سرحال و پرانرژی رفتمو رو یه نیمکت یه گوشه باغ دراز کشیدم، چشمامو بستمو سیر کردم به اون زمان و خدمو حشم بودن که میومدنو میرفتن یکی مرغو میبرد یکی آردو یکی گندم و یکی در حال براه کردن آتیش، اون گوشه باغ هم عشاق در حال عشق بازی …

یهو یه نفر صدام زد که پاشو بسه زیاد حس نگیر گفتم چیه گفت پاشو بریم ناهار بلند شدیمو رفتیم ناهار جوجه کباب، بعد ناهار مسیر رو ادامه دادیم بسمت چشمه مرتضی علی که در جنوب شرقی طبس تو یه ناحیه کوهستانی زیبا قرار داشت بچه ها همه پیاده شدنو راهی بسمت چشمه آب گرم و بندی که برای خیلی سال پیش بود رفتیمو من هم که آب گرم ندیده بدو بدو زودتر از همه رفتمو لباسارو کندمو انگار کسی که مدت ها تشنه بود رفتم زیر جایی که آب میریخت و باید گفت یه فراحس بود، اب گرم با فشار چه لذتی میداد یه بیست دقیقه ای اون زیر نشستمو بعد که همه اومدنو جایی برای من نبود اومدم بیرون و سریع خودمو خشک کردم
و رفتم بسمت همون بند اونجا هم جایی بود خیلی زیبا، پرشکوه و با صلابت، بعد از گرفتن چند عکس یادگاری و دیدن اون شکوه بسمت اتوبوس برگشتیم تا وسایل رو با خودمون ببریم چون قرار بود تو همون کال کمپ بزنیم وسایل رو گرفتیمو بسمت محل کمپ راهی شدیم، چشمتون روشن، بلا به دور، وسایل نگو، جنس سُرب بگو لامصب مگه میشد جابجاش کرد، به هر زور و نفس نفسی که بود بردمشون سمت کمپ و چادر زدیم، دوستان هم شام، کلی غذاهای خوشمزه که همشون تقریبا کنسرو بود دادن خوردیم که خیلی چسبید، بعدش همه دور آتیش جمع شدیم و به خوردن چای و سیب زمینی و خوندن شعر و ترانه گذروندیم، سکوت دره رو فراگرفته بود، ستاره ها در غیاب ماه نغمه زیبایی خود رو میسرودند که یهو آقای ابر فرا رسیدو ایشون هم که غیرتی به ستاره خانوم گفتن دِ آخه تن نازی چه معنی میده…شب رو در فراق ستاره ها گذروندیم تا شاید فردا شب آقای ابر یکم نرم اخلاق تر بشه و …

صبح اومدو همچنان آقای ابر راه بر ما بسته بود ماهم نشستیم به خوردن صبحونه و چای، صبحونه رو خوردیمو رفتیم تا بریم کال جنی طبس، روانه شدیم و رفتیم بسمت کال جنی که در شمال شرقی طبس قرار داشت و با شهر طبس حدود ۳۰ کیلومتر فاصله داشت حدود ساعت ۱۱ رسیدیم و بعد از برانداز منطقه و رفتن به دو مسیر اشتباه بالاخره مسیر رو پیدا کردیم مثل اینکه دلیل نامگذاری دره به این نام بخاطر وجود مسیرهای انحرافی پی درپی اون هست و خب بطور کلی چون دره در خیلی از جاها تنگ میشه و سکوت ویژه ای حکم فرماست طبعا ترس هم بهمراه اون میاد بهرحال بعد از گذر از تعدادی دره تنگ و پیچ در پیچ وارد دره ای بزرگتر شدیم که توی اون آبی جاری بود که بعد از مزه کردن معلوم شد به تلخی میزنه
همینطور به مسیرمون ادامه دادیم دره عریض بود اما در بخشی از اون بخاطر آب و نیزارهاش مجبور شدیم به آب بزنیم که توصیه میکنم حتما صندل همراه خودتون ببرید همینطور بمسیر ادامه دادیم تا در نهایت با توجه به کمبود زمان مجبور به برگشت شدیم، دوباره همه این مسیر رو برگشتیم و حدود ساعت چهار در کنار غروب خورشید، ناهارمون که چند ساعتی از خوردنش گذشته بود و تقریبا سرد شده بود رو خوردیم بعد از اون طی برنامه ریزی برگشتیم طبس تا بچه ها تجدید کوله بکنند و خریدهای وعده های بعدیشونو انجام بدن، اونجا هم دوتا موتور هیچهایک کردم تا مقداری میوه بخرم، بعد از تجدید قوا رفتیم تا بریم بسمت کویر زیبای حلوان، بعد از طی کردن مسیری حدود ۹۰ کیلومتر بسمت غرب طبس و پس از اون شمال به کویر رسیدیم که چون تاریک بود و باد سردی میوزید، بچه ها سریعا چادرهایشان را برقرار کردند و به پختن شام و گپ و گفت پرداختیم،ناگفته نباشه امشب هم مثل دیشب از حضور ستارگان تن ناز که همه میدونن و میگن: یه کویره و یه شب و یه ستاره هاش بی بهره بودیم، بعد از گذشت زمان کمی باد از قدرت نماییش کاست و ماهم که منتظر رسیدن یه همچین موقعیتی بودیم سریعا چوب هارو برده و آتیشی برپا کردیم و مثل شب قبل به هل هله و پای کوبی پرداختیم و در آخر هم قارچ کبابی جون دار و خوشمزه ای خوردیم و حدود ساعت ۴ و خورده ای رفتیم تا بخوابیم شب خوب بود و سرمایی آنچنانی که بخواد بچه ها رو اذیت کنه نبود، صبح حدود ساعت ۷و بازم خورده ای از خواب پا شدمو رفتم تا قدمی بزنم که واقعا حس خوب و قشنگی بود چرا که دیشب کف پاهام که به ته چادر میخورد یجورایی میسوخت و خب قبلش هم مراسم پای کوبی داشتیم، اما سردی ماسه ها و رمل ها تو اون صبح از یک طرف و نرمی و لطافتشون از طرف دیگه همچون دستی نوازشگر به پاهای آدمو تسلی میدادن (توصیه میکنم قایم موشک با خورشید تو لحظه رخ نمایی و طلوعشو تو اون کویر زیبا و یک دست رو هم از دست ندید)
بعد از خوردن صبحونه دلچسب و خوشمزه(خب معلومه که غیر اُملت هیچ غذایی این ویژگی ها رو نداره) رفتیم تا خاطراتمون رو با سر خوردن از تپه ها و بازی های خاص اونجا به ثبت برسونیم، ساعت حدود دوازده بود و من مجبور بودم تا همه اون دوستان خوبی که تو اون سفر باهام بودنو برای رفتن به خونه و شروع اول هفته ای عالی بعد از این همه انرژی ترک کنم تنها راه رفتنم که بتونم صبح شنبه خونه باشم با دوستان خوبم بود که از مشهد اومده بودن رفتم، دوستان خوب مشهدی هم همچون دوستان تهرانی خونگرم بودند و طی کردن مسیر در همراهی اون ها جذابتر مینمود حدود ساعت ۱۱ شب بود که به باغچه در ۳۰ کیلومتری مشهد قرار داره پیاده شدم و پس از پوشیدن کفش هام و اضافه کردن لباس گرتکس اومدم لب جاده تا برم بسمت نیشابور یا سبزوار، اما پس از گذشت اندکی پیکان وانتی با راننده مرد جوانی با ارایش غلیظ و ابروانی برداشته و گردنبندی براق که تو اون نور برق میزد بهم نزدیک شد که چندان حال خوشی نداشت از نحوه سفرم براش توضیح دادم و اون گیر داد که نمیشه رایگان رفت و باید بالاخره یه کاری کرد و من که دیدم داره موی دماغ میشه سریع خداحافظی کردمو رفتم اونم بسمت خونه ای که در اون نزدیکی بود رفت و من ماشینشو میدیدم که روشنه، سریع برای ماشین های بعدی دست تکان دادم تا از اتفاقات بعدی جلوگیری کنم از بخت و اقبالم در همون لحظه یه پراید برام نگه داشت و من سریعا سوار شدم اما از شانس راننده فقط تا بینالود میرفت، ولی باز هم از هیچی بهتر بود، کنار خروجی بینالود نگه داشت و من پیاده شدم حالا نگاه انداختم دیدم تا جایی برای خوابیدن پیدا کنم، که امنیت داشته باشه اما چراغ ها بنظر دور میومدن ساعت حدود دوازده بود و من که شب قبل تنها سه ساعت خوابیده بودم، خستگی توانمو بریده بود رفتمو پشت یه تابلو کنار پل روگذر بینالود سریع چادرمو برقرار کردمو وسایل ریختم تو چادر، چون هوا سرد بود همه لباسامو پوشیدم اما بازم اواخر شب سرما که دیگه افتاده بود رو دنده لج هر لحظه سردتر میشد، پا شدمو کاپشن گرتکس رو پوشیدم که جواب داد و خوابیدم، تازه چشمام گرم شده بود که یهو صدای پارس سگ شنیدم، جا خوردم، پریدم به هوا و بلند گفتم: گمشو توله سگ. ولی بازم اثر نکرد از بخت دوباره من، مقداری نون تو کولم بود در چادرو باز کردمو نونو براش پرت کردم که اینبار جواب داد، یه ساعتی دیگه خوابیدمو بعدش بیدار شدم و با هیچهایک چندتا ماشین و در آخر یه مینی بوس به خونه برگشتم.

فیلم های سفر در کانال آپارات

باغ گلشن طبس

چشمه آبگرم مرتضی علی طبس

کال جنی طبس

 

دیگر عکس های سفر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *