روز دوم، پاسارگاد در مسیر شیراز

بعد از تمام اون داستان پردازی های کذایی هجوم حمله وران به چادرمون در شب قبل در وسط درختان سرو از خواب پا شدیم، هوا اندکی سرد بود اما هیجان سفر غالب بر آن، با خود فکر کردیم که صبحونه رو چه کنیم که بعد از ورانداز اطراف تنها جایی که بنظر می آمد ترمینال مسافربری صفه بود که در مسیر ما به سمت شیراز قرار داشت، رفتیم و پس از قیمت گرفتن از دکه های ترمینال دیدیم نه بابا، قیمت ها سر به فلک که هیچ از آسمون هفتم هم داره رد میکنه بیخیالش شدیم و رفتیم تو رستوران داخل پایانه و یک املت دلچسب خوردیم، بعد از اون در اومدیم و بساط چای رو در آوردیم و رفتیم تا رسالت بر حق خوردن چای بعد غذا رو بجا بیاریم در همین گیر و دار بودیم که آقا و خانومی خارجی که از لهستان بودند و در داخل همان رستوران در حال نوشیدن چای دیده بودیمشان، پیش آمدند و پرسیدند که اتوبوس یزد کجاست چرا که کمتر از ۵ دقیقه دیگر حرکت دارد و آن ها میترسیدند که مبادا از اتوبوس جا بمانند. دوستم بلیطشان را گرفت و به داخل پایانه رفت تا سوال کند، در همین حین من که فرصت را مناسب دیدم، شروع کردم به صحبت کردن که ما هیچ هایکریم و داریم ایران را هیچهایک میکنیم، بعد از این جمله آن ها با تعجب فراوان گفتند؛ مگر در ایران هم میشود هیچهایک کرد و گفتند که ما اروپا را هیچهایک کردیم و وقتی میخواستیم ایران را هیچهایک کنیم گفتند که این کار در ایران امکان پذیر نیست. ( ای دل غافل اما نمدونن که چه هیچهایک خور ملسی داره) دوستم آمدو راهنماییشون کرد آنها هم به ساعت هایشان نگای دوباره انداختند و سریع بسمت دیگر ترمینال رفتند و ماهم به گوشه رفتیم و چای درست کردیم و ساعت حدود ۹٫۲۰ دقیقه بود که همان آقا و خانوم را یک لنگ در هوا دیدیم که کماکان منتظر اتوبوس بودند که هنوز حرکت نکرده بود.

از آنجا در آمدیم و به سمت جاده شیراز روانه، کمی پیش رفتیم که با توجه به نوسازی های جاده و پلیس راهنماییو حجم زیاد ماشین ها باز هم به مسیر ادامه دادیم تا به زیر پلی در همان نزدیکی رسیدیم. کارتن هایی را که از ترمینال برداشته بودیم را به کلمه “شیراز” و کارتن دیگری را به کلمه “مستقیم” منقش نمودیم، هرچه ایستادیم دیدیم نع، جواب نمیدهد، در نا امیدی به سر می بردیم که سمندی در فاصله ۲۰۰ متری نگه داشت، جلو رفتم و سبک سفر رو توضیح دادم که بدون هزینه سفر میکنیم، ایشان نگاهی خردمندانه انداخت و و رفتند، ماهم برای ماشین های بعدی دست تکان دادیم تا بتوانیم مرکبی برای خود دست و پا کنیم که سمند قبلی دوباره برایمان دنده عقب گرفت و گفت؛ درسته که شما نمیخواید نفری ۵۰ تومن کرایه بدید ولی خب پول بنزین رو که میتونید حساب کنید که باز هم با بی رقبتی ما مواجه شد، اما این دفعه که دید ما مسمم هستیم گفت بپرید بالا، بیخیال از شما کرایه در نمیاد. ایشون که اصالتا مرودشتی بود از تجربیات سفر از رشد و ترقی در کار و کسب و زندگی و توسعه خانه و زندگی و همه این ها سخن گفت برایمان، در نزدیکی های آباده به پمپ بنزین رسیدیم و ما که فرصت را مناسب دیدیم، رفتیم تا ناهاری دست و پا کنیم، غذای پیشفرض ( فلافل) خریدیم و به مسیر ادامه دادیم ( راسی راننده از نحوه ساختن دم گاوی هم گفت که چوب خاصی را در دم گاو سلاخی شده فرو میکنند و ابزاری است برای درگیر شدن با شخص یا جنبنده دیگر، این رو داشته باشید تو تخت جمشید کارش داریم) در مسیر پاسارگاد بود و ما در کنار جاده از راننده آقا رضا خداحافظی کردیم و کوله کشان بسمت پاسارگاد روانه و در اینجا هم ماشینی هیچهایک کردیم و مستقیم ما را تا پاسارگاد برد، جای دوستان سبز، بلوار منتهی به پاسارگاد ، در دور دست ها آرامگاه کوروش کبیر، جلال و جبروت، عظمت و شکوه، بعد از کلی دیدن عکس ها و شنیدن ها، این ما بودیم و چشمان و نور ساطع شده از پاسارگاد که چشم هر ایرانی و ایرانی دوست رو خیره خودش میکنه، بعد از گرفتن بلیط و سپردن کوله هامون به امانت به نگهبانی، به سمت خود مقبره رفتیم، بالغ بر ده اثر باستانی از آن دوران که گوشه هایی از آن بر جای مانده بود در گوشه گوشه آنجا به چشم می خورد، از تک تک آنها بازدید کردیم، نکات قابل توجه برای ن وجود پای عقاب، ماهی و سم گاو بود که هنوز هم برایم سوال است که هرکدام از این ها چه جایگاهی داشتند، در یکی از کاخ ها بنام کاخ دروازه، تمثیلی از کوروش کبیر یا همان ذولقرنین ( دو شاخ) بر ورودی ایوان نقش بسته بود. تمامی این آثار بتوسط جاده ای به یکدیگر راه داشت و پیاده رفتن بهمراه گوش کردن به موسیقی در آن فضا، چندان انرژی ای به آدم میداد که آدم دوست داشت پرهایش را باز کند و به آسمان پر بگشاید.

بعد از گرفتن وسایل و گوشی به شارژ زده شده از نگهبانی آنجا و خداحافظی و تشکر از ایشان قصد سفر به تخت جمشید و کمپ زدن در آنجا را کردیم، پیاده بعد از خریدن مقداری میوه و تعدادی تخم مرغ بسمت جاده اصلی که حدود پنج کیلومتری با ما فاصله داشت، راه افتادیم پس از حدود یک کیلومتر، ماشینی برایمان نگه داشت که دو نفر خانوم سوار آن بودند، با تعجب گفتند کجا میرید که ما هم نوع سفر کردن را برایشان توضیح دادیم ( البته با واژه اتواستاپ آشنا بودند) ایشان هم که آخر مرام ومعرفت از مسیر اصلی خود دور شدند و ما را تا پمپ بنزینی که در مسیر تخت جمشید قرار داشت بردند. آنجا کمی منتظر شدیم و چون هوا دلش بارون میخواست و شب داشت فرا میرسید، دنبال جایی برای خواب میگشتیم که ماشینی برایمان نگه داشت و تصمیم گرفتیم با توجه به شرایط هوا و نداشت شناخت کافی از محیط تخت جمشید به شیراز بریم و به منزل دوست کوهنورد هم دانشگاهی مشترکمان برویم  تو راه من دستم خورد و شیشه اومد پایین حالا هرچه کردیم بالا نیومد آقا چشمتون روز بد نبینه نصف صورتم از سرما سر شده بود

در ابتدای شهر شیراز، در دروازه قرآن پیاده شدیم و مثل همیشه که از زمان بهترین استفاده رو ببریم سریع بساط نسکافه رو در کنار دروازه قرآن وخواجوی کرمانی پهن کردیم تا هم گلویی تازه کنیم و هم منتظر دوستمان، پس از حدود یک ساعتی دوستمان، امین آقای گل و دوست داشتنی از راه رسید و ما رو به خونه برد و پس از خوردن شام و مرور کردن بخشی از خاطرات، خوابیدیم.

اینم فیلم روز دوم سفر در کانال آپاراتم

2 Comments

  1. رسول فتح پور

    سلام رضا جان
    من هم عاشق سفرم و كمي بك پكري رو رو تجربه كردم البته خيلي دوست دارم هيچهايك و بك پكري رو با هم تجربه كنم . خلاصه اگر دوست داشتين در تعطيلات همسفري داشته باشين خوشحال ميشم همراه شما باشم .
    ارادتمند – رسول فتح پور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *