روز اول

اینک روز سفر
منو دوستم علی هماهنگ شده بودیم تا در همدان بهم ملحق شویمو داستان پرماجرایمان را اغاز کنیم

اما دمی قبل تر من از تهران روانه گشتم و پس از گذر از مسیری با مترو در ابتدای اتوبان برای ماشین ها دست تکان میدادم

اولین ماشین که پیکانی بود تا مسیری منو برد

پس از اون از شانس ما سوار ماشینی شدم که طرف سه بار اروپا رو رکاب زده بود و برای من خیلی جالب امد
البته ایشان نزدیک به ۵۰ سال سن داشتند و انچنان هیجانی و ارتیستی رانندگی میکردند گویی نوجوانی هستند
پس از طی مسیری چند با ایشان به طالقان و سوار شدن به پرایدی دیگر به قزوین رسیدم و ظهر را در خدمت یکی از دوستان دانشگاه بسر بردم و با اینکه همگی روزه بودند ناهار دلچسبی فراهم اوردند
پس از دمی استراحت و مرور خاطرات دانشگاه به سمت اتوبان همدان روانه گشتم و پیکان وانت و نیسان بار و پرایدی سوار شدم و به همدان پس از غروب شدن رسیدم
از دور علی را دیدم که در گوشه ای. از میدان نشسته بود و بار برزمین گزارده بود
به هم رسیدیم و پس از احوال پرسی راهی ارامگاه باباطاهر شدیم
رفتیمو نان و میوه ای خریدیمو اتفاقا بر سر میوه ها جنجالی نیز بپا شد پس از ان
درب باباطاهر بسته بودو بعلت تعطیلی در گوشه ای نشستیمو و پس از اتراق
املت دلچسبی بهمراه پیازززز فراووون میل نمودیم که وافعا جای همگی خالی

بعدش خواب به سراغمان امدو از هر طرف بر ما میتاخت گویی لشگری صد هزار نفریست
بعد از براورد منطقه و سوال از افراد جایی مثلا خوب یافتیمو چادر پهن کرده و خوابیدیم
به هوای اینکه خواب دلچسبی خواهیم داشت
ناگفته پیداست با منظره ای بسیار عالی از بابا طاهر
آقا چشت روز بد نبینه
یهو دیدیم یه موتور با چنان سرعتی از کنار چادر گذشت که من گفتم نصف بدنمو با خودش برد
خلاصه تا صب یه چند باری این اتفاق افتاد و ما هر دفعه گویی جت از خواب میپریدیم
دم دمای صبح که خواب به قول معروف دم میکشه
غرق در خواب و رویا و داستان پردازی بودیم که یهو یکی اومد گفت چادرتو وردار ببر اونور که ابو میخوام باز کنم فقط همین یه اب پاش خرابه و ممکنه اب بریزه روتون

ماهم که مظلومهِلِکُ هِلِک چادرو جمع کردیمو بردیم اونورتر به هوای اینکه خواب دم صبح دیگه از آن ماست
چندی نگذشته بود که باغبون اومد گفت اب همونجایی داره میاد که شمایید پاشیددیگه چشمتون روز بد نبینه
به قول معروف هر موقه گاو زرد پشت دمشو دید ماهم رنگ خوابو…

صبح هم خانوم مهندس اومد گفتیم این چه نوع ابیاریه

که ایشون با لهن بسیار زننده ای گفت

ایشالله پولدار شید برید تو هتل….

 

روز دوم

بعد از هضم کردن جمله معروف خانوم مهندس،رفتیم گوشه ای گیر اوردیمو سیب زمینی فراوونو ابپز کردیم

بعد از اون دیگه هوا داشت رو به گرمتر شدن میرفتکوله ها رو بار زدیم و بسمت باباطاهر عریان روانه

علی جان بتوسط کارت دانشجویی هر دفه ما رو شرمسار میکردو برای ورود به جاهای دیدنی دونفری یه بلیط میگرفتیمو جاهای دیدنی رو هم به نحوی نیم هیچهایک میکردیم

رفتیم در معیت باباطاهر و چندی عکس و دیداری و وقت غنیمت شمردیمو زدیم بیرون و بسمت گنبد علویان و پس از ان هگمتانه و ابهت و شکوه ان و موزه رو دیدیم اومدیم که بریم یهو دیدیم یسریا اونوری میرن ماهم راه و کج کردیمو گفتیم بریم ببینیم چخبره

رفتیمو رفتیم تا که به کلیسا رسیدیم،خانومی اونجا بود که راجع به کلیسا توضیحاتی چند داد ما هم گوش جان سپردیموپس از از کلیسا خارج شدیمو دمدمای ظهر بودگفتیم:چه کنیم،چکار کنیم،که علی گفت،بریم گنج نامه

با عوض کردن دوتا پیکان وانت به گنج نامه رسیدیم با تعدادی از جوون های شهرضا اشنا شدیمو پیک نیکشونو قرض گرفتیم و نشستیم برنجی بهمراه تن ماهی که الحق چسبید ، میل کردیمپس از کمی استراحت رفتیمو سری به کتیبه ها زدیم بعد از اون ساعت که تقریبا به ۵رسیده بودیم از شیب گنج نامه پایین اومده و در کنار جاده به انتظار نشستیم در همین لحظه بود که پاژنی زرد رنگ کنارمون نگه داشتو ماکه کلی با ماشین حال کردیم

جَستی زدیمو پس از چند ثانیه به ماشین نشستیم ایشان که مسیول کوهنوردان و هیات اسکی بود خیلی ما رو تحویل گرفت و تا خروجی شهر بسمت سنندج ما رو همراهی کرد و پس از خداحافظی هر کدوم مسیر خودمون رو ادامه دادیم

در کنار جاده ایستادیمو برگه ای منقش به نام قُروِه -سنندج در دست گرفتم

ماشین فراوانی میگذشت و همه انگار ما از مریخ امده بودیم بما زل میزدند و نمیدانم نقصی در پوشش بود یا در حرکات ما، که همگی غرق در خنده میشدند،ما هم سرخوش از این اتفاق که باعث شدیم تا خنده ای بر لب ایجاد کنیم شرایط را تغییر ندادیمتا اینکه پرایدی ترمز زدو ما رو تا قروه برد،بعد از اون در خروجی قروه منتظر بودیم که پرایدی دیگر که تا چند لحظه قبل در اون کنار نگه داشته بود امدو ما رو سوار کردو تا سنندج برد،پس از پیاده کردن ما رفت و در صف تاکسی های خط قروه سنندج نگه داشت،اینجا بود که مرامش ما رو مدهوش خودش کرد که راننده خطی فقط امد تا ما را برساند،پس از اون بسمت پارک ابیدر رفتیمو پس از خرید کلی تخم مرغ رفتیم تا محل خوابمونو پیدا کنیم بوی کباب از هر طرف زبانه میکشید وای گویی جِری که بوی پنیر به پرواز در اوردش، ماهم بسمت پارک رفتیمپارک جای سوزن انداختن نداشت،جالب اینجاست که همگی ساکن خود سنندج بودند چرا که تعداد کمی چادر برپا بودخلاصه گوشه ای دنج یافتیمو وسایل بر زمین نهادیم

و کنسرو لوبیا رو رفتیم تو کارشخستگی که امونمونو بریده بود بالاخره ما رو به زانو در اورد و خواب خواب خواب

البته بسیار شیرین تر از شب قبل

روز سوم

صبح زود از خواب بیدار شدم

شاید بپرسی چرا؟؟آخه دیشب آب سرویس بهداشتی ها قطع شده بود و ماهم بی توجه بهش، خوابیده بودیم

دیگه هیچی صبح پا شدم همچین هوای دلچسبی تو دامنه کوه مشرف به پارک آبیدر داشت که نگو

دمی ورزش و حرکاتی که بنظر خودم به یوگا شبیه بود انجام دادمو اندکی بر لبه سکو نشستم و به شهر سنندج خیره شدم

بعد دمی، علی بیدار شدو نیمرویی پر از تخم مرغ زدیمو بسمت سنندج و خانه کرد روانه شدیم در مسیر به میدان بزرگداشت محمد اوراز هم سری زدیمو پس از اون به خانه کورد رفتیم درب اونجا بسته بود و مارو راه ندادن

ما هم دست از پا درازتر اومدیم بیرون، تصمیم بر این شد بریم سمت مریوان و به گمونم دریاچه زریوار که ..

برگشتیم دیدیم درب خانه کورد رو باز کردن هیچی دیگه بعد کلی عکس یادگاریو دید و بازدی قسمت های مختلف موزه از عطاری، مکتب خانه، مطبخت و و و

اومدیم بیرون تا روانه زنجان و پس از اون تهران بشیم،اومدیمو اومدیم تا به خروجی شهر بسمت بیجار رسیدیم

علی برگه ای نوشت بنام نساره-بیجار،اندکی ایستاده بودیم تا اینکه ماشینی برامون نگه داشت و گفت من تا دو راهی بیجار- دیواندره میرم،ما هم سوار شدیمو رفتیم که بریم

تو ماشین راننده گفت که من میرم بانه،علی رو به من کردو گفت بریم بانه منم چون بایستی شنبه تهران میبودمو کارهای مالیات شرکت رو انجام میدادم با کمی فکر کردن، گفتم:

بععلله که بریم

در مسیر از سردترین نقطه ایران زرینه دشت هم گذشتیمو به توصیه آقای راننده در یکی از کلانه پزی ها نگه داشتیمو ایشان ما رو به صرف کلانه و دوغ تازه دعوت کردند، آخ آخ چقد آخه چسبید…. هنوزم مزش زیر دندونمه

بعد از اون راهمونو از سر گرفتیمو روونه بانه شدیم ایشون ما رو تو یکی از خیابون های بانه گذاشتند و رفتند

ما هم رفتیمو از این پاساژ به اون پاساژ به خرید حالا نخر که کی بخر دیگه هر چی کمو کسر داشتیمو خریدیم

بعد از اون تو یکی از پاساژها بودیم که دیدیم ملت دارند اینور اونور میدون

اومدیم بیرون،به به عجب بارونی عجججیییب،بعد از قطع شدن بارون رفتیم یه رستوران به نام نقش جهان که از دوستان محمد عصر درخشان بود

با وجود اینکه چندان مدتی همدیگر رو بیشتر ندیده بودیم اما ایشون ما رو به شام دعوت کردندو بعد از اون هم یه اتاق داشت و به ما داد و اصرار که باید امشب اینجا بخوابید

آهان راسی یادم رفت،اون راننده بود که ما رو از سنندج اورده بود

هی دم به دقه زنگ میزد که آقا من به شما بد کردمو، من که خودم بانه خونه ندارم بیاید بریم سنندج آقا بارون و هوا سرده و من اصلا راحت نیستم،آقا از ما انکار و از ایشان اصرار،خلاصه به هر روشی بود قبولوندیم که آقا ما اوضاعمون خوبه

شب هم مثل همیشه که واقعا نای نداشتیم گرفتیم خوابیدیم تا ببینیم فردا از ما چه می خواهد

روز چهارم

سحرگاه پس از خداحافظی با صاحب رستوران و کلی تشکر از ایشون زدیم بیرون و امروز تمام هدفمون با توجه به اینکه جمعه بود این بود که خودمونو برسونیم به تهران

اومدیم تو وسط یکی از بولوار های بانه نشستیم(جای دیگه نبود از بس که آدم بود) به خوردن نون و پنیر و گردو و شیر کاکائو

خوردیمو راه افتادیم تو بانه که کسی برامون نگه نداشت و مجبور شدیم تاکسی بگیریم تا خروجی شهر از اونجا مقداری پیاده رفتیم تا از گلوگاه(ایست و بازرسی) گذشتیم

بعد از کمی معطل شدن سوار ماشینی شدیم و چند تا روستا اونورتر راننده نگه داشت و گفت رسیدیم به مقصد

در همین حین بود که پیکان وانتی ایستاد  و من و علی دوتایی نشستیم جلو

آقا از شانس انقد پلیس راه بود تو مسیر و نوبتی( البته بیشتر علی ) خم میشد تا پلیس ما رو نبینه خلاصه به هر ضرب و زوری بود تا سقز اومدیم از اونجا تا دیواندره هم رفتیمو تو دیواندره وایستاده بودیم که یه سمند با دوتا سرنشین کنارمون ترمز زدن و به هوای اینکه ما جهانگردیم مارو سوار کردند خلاصه پیتزای خونگی ای که داشتند رو تعارف کردند به ما و ما هم که ناهار نخورده بودیم دستشون رو پس نزدیم

اومدیم بیجار و غریب به دو ساعت معطل شدیم که یک ماشین حمل جوجه یه روزه که از تبریز بود نگه داشت و گفت تا زنجان میتونه ما رو ببره شانسمون خوند که رسیدو مارو برد چون چند دقه بعد کلی باروون اومد

کلی تو مسیر از خاطرات گفتو سه تایی با هم آهنگ دولدور عدنان رو خوندیم(خب ما فقط قسمت دولدور رو میخوندیم)

اومدیم تو عوارضی زنجان و یه کامیون حمل قیر برامون وایستاد و اتفاقا تو مسیر برامون چای گیاهی که ترکیبی بود از کلیوتی، آویشن، نعنا و پونه بود دم کرد و ما هم نشستیم به خوردن چون از صبح چیزی نخورده بودیم

اومدیم تو اول جاده همدان شب شده بود باز همچون گرگ در پی شکار زوزه میکشید سرما و باد فراوون هم از یک طرف

هرچه کردیم که ماشینی نگه داره ایست نکرد

از دور روشنایی معلوم بود شاید در حدود پنج کیلومتر ازمون فاصله داشت ما که به در بسته خورده بودیم بهم گفتیم اقلا شب رو بریم اونجا بخوابیم تا در امان باشیم

تا اینکه یه ماشین که تو اون تاریکی فقط میشد گفت ماشینه از بیراهه اومد که بیاد توی جاده منو علی دوان دوان بسمتش دویدیم یهو ماشین نگه داشت طرف دربو باز کرد و تو اون سرما گفت برید پشت بشینید سوار شدیم دیدیم پر از قوطی های فلزی و پلاستیکه و آت و آشغاله

خلاصه نشستیمو تا اول تاکستان ما رو برد

از اونجا سوار یه ۴۰۵ شدیم و من که از شدت خستگی ….یهو علی گفت پیاده شو رسیدیم قزوین

باد و سرما همچنان اذیت میکرد

چادر زدیمو گفتیم برنجی دم کنیمو بخوریم که دیدیم ای دل غافل کپسول نداریم

به هرکدوم از چادرها که رفتیم کپسول نداند، تا حتی یک نفر گفت داداش چی میزنی، ما کپسول به معتاد نمیدیم

(یادتان باشد اگر کپسول خواستید بهتره ظرف رو در دست بگیرید و ببرید و بگید میشه این رو برام گرم کنید یا میشه پیک نیک بدید تا غذامو گرم کنم)

خلاصه امشب هم خستگی بر گرسنگی چیره شدو مایوس از نرسیدن به تهران گرفتیم خوابیدیم

روز پنجم

صبح پا شدیم و شیر کاکایو و بیسکویت خوردیمو با یه نیسان تا بزرگراه و ۴۰۵ تا عوارضی و یه ۲۰۶ اومدیم تا حدودا ساعت  ۱۲ به تهران رسیدیم و به سفر مون خاتمه بدیم

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *