زدن به دل جنگل ابر

برنامه رو بر این قرار گذاشتم تا با دوستم الکسیس که از فرانسه برای کار پیشم اومده بود و خواهرزادم بریم سفر به سمت شمال البته پیاده در طول جنگل ابر ،اما هلک و هلک دوستان روز رو به ظهر رسوند و ما چاره ای جز سوار شدن به قطار نیافتیم به همین خاطر با قطار اومدیم شاهرود، شب رو اونجا سپری کردیم و به شهرگردی و دیدن پارک آبشار و مقبره شهدای گمنام گذروندیم فردا صبح بعد از خوردن یه صبحونه دلچسب عزم جنگل ابر کردیم برای همین به میدون سرچشمه شاهرود رفتیم و بسمت بسطام ایستادیم اما هرچه منتظر شدیم ماشینی برامون نگه نداشت البته سه نفر بودنمون هم مزید بر علت شد تا ما نتونیم به راحتی ماشین گیر بیاریم برای همین تصمیم گرفتیم دو گروه بشیم، حامد رو فرستادیم یکم جلوتر و منو الکسیس هم همونجا منتظر شدیم در این حوالی بود که اتوبوس شرکت واحد برامون نگه داشت منو الکسیس با کلی دردسر نشستیم داخل اما حامد که رفته بود جلوتر نشد که سوار بشه و من بهش گفتم سریع یه ماشین بگیر و بیا بسطام. بگی نگی رسیدیم بسطام که حامد هم با ما رسید و اولین تجربه هیچهایکش رو به تنهایی رقم زد هنوز داشتیم حرف میزدیم که داش مهدی از بچه های گل شاهرود برامون نگه داشت و گفت من تا قلعه نو خرقان میرم اما مرام گذاشت و بعد از گذر از قلعه نو خرقان از روستای ابر هم گذشتیم و بعد از پرداخت ورودی ۵۰۰۰ هزار تومنی برای هر ماشین که واقعا مشخص نیست برای چی اون مبلغ رو میگیرن حدود ۸ کیلومتری جلوتر رفتیم و دیگه از اون جلوتر ماشین نمیشد که بره، (یعنی شاستی میخواد اونم بلند) یه چندتا عکس یادگاری انداختیم و آقا مهدی که دیگه داشت دیرش میشد مارو ترک کرد

الان اینجایی که وایستادیم دقیقا تو ارتفاعی هستیم که یه طرفمون کاملا خشکه و طرف دیگه پر از درخت و ابر و سرسبزی،از تو جنگل ابر به سمت علی اباد کتول دوتا راه هست که یکی معروفه به لوله گاز و دومی لوله نفت البته هر دوتاش خاکیه و هر ماشینی سخته که بره اونجا، ما از سمت لوله گاز رفتیم البته شیب خیلی زیادی داشت اول که وارد جنگل شدیم ابرها کامل زیر دستمون بود و اونجا بود که دریای ابر رو دیدیم اما بعدی مدتی مه همه جا رو در برگرفت که بیا و ببین یه چند ساعتی رو همون مسیر لوله گاز رو ادامه دادیم ولی ره به جایی نبردیم، اما بازم دست از تلاش بر نداشتیم از یه شیب که خیلی زیاد بود حدود ساعت ۵ گذشتیم که یه چوپون و چندتا سگ و تعدادی گوسفند دیدیم، سریع رفتم جلو هرچی میگفتم چیزی نمیگفت هی به دهنش اشاره میکرد بعد فهمیدم که دندون درد گرفتَدِش سریع دست به کار شدم و یه قرص ژلوفن در اوردم و یکمم چای خشک گذاشتم رو دندونش، اونجا بود که زبان به سخن گشود کلی حرف زدیم گفتیم کجا میشه شب چادر زد، خدا خیرش بده مارو برد تو یه دونه از این خونه های چوپون ها تو وسط جنگل، یه جای رویایی بود برا خودش کلی زحمت کشید و چندتا کنده اورد و یه اتیش درست درمون برامون درست کرد، سریع چای و غذا رو به بار کردیم و جای شما خالی عالی بود. بعد یکی دو ساعتی استراحت هوا داشت رو به تاریکی میرفت سریع دست به کار شدیم و برای اینکه دود به داخل نیاد، یه اجاق با گل که قبلا طرز ساختشو تو اینترنت دیده بودم رو ساختم البته اجاقه کوچیک بود و همچنان دود به داخل میومد اما به هر حال ما تلاش خودمون رو کرده بودیم اخر شب هم یه شام توپ دیگه پختیم و بعد خوردن هر کدوممون به یه طرف افتادیم از خستگی

صبح علی طلوع از خواب پا شدیم تا ببینیم دنیا دست کیه و کجای داستانیم چه منظره های خیره کننده ای سر صبحی از دریچه چشممان عبور میکرد، به هر حال بدون اینکه تصویر درستی از ادامه راه داشته باشیم به سمت صدای سگی که از دور دست میومد و نوید آبادی و آبادانی رو میداد رفتیم بعد حدود یک ساعتی به یک روستا به اسم شیرین آباد رسیدیم و از اونجا هیچهایک کردیم بسمت علی اباد کتول… 

 

زده بودیم به دل جنگل ابر سه هفته پیش همچین روزی چندساعتی رفتیم اما به هیچ نرسیدیم هرچی هی چک میکردیم جی پی اسو بازم نمیرسیدیم هر از چندی موتوری از کنارمون میگذشت سوالمون این بود تا رودخونه چقدر راهه؟؟؟(چون دوست داریم صدای آبو) جواب همشون این بود راهی نیست اما هرچی میرفتیم نمیرسیدیم مه جنگل رو فرا گرفت مسیر پر شیبی رو طی کرده بودیم اما نرسیدیم یهو حدود ساعت ۴ بعد ازظهر یه چوپون رو دیدیم حسن اقا از دندون درد صحبت نمیکرد,خیلی اروم حرف میزد سریع ژلوفن رو درکشیدم و یه دونه بهمراه اب بهش دادم یکمم چای خشک دادم تا بزاره رو دندونش تا اروم شه بعد چند دقیقه ای به حرف اومد و کلی باهم اختلاط کردیم اون نزدیکیا یه خونه چوپونی نشونمون داد و برامون اتیش فراهم کرد اون خونه چوپونی سقفش پلاستیک بود و دود به داخل میومد ایشون عضو داعش نیست الکسیس خودمونه که از چشم درد و این حرفا بسته سر و صورتشو تا کمتر عذاب بکشه از کارای ما #سفر #سفر_ارزان #هیچهایک #جنگل_ابر #کار_در_سفر #پخش_با_تاخیر #کشف #hitchhike #wwoof #wwoofiran #cloud_forest

A photo posted by ?????????? (@rezaaskari_ir) on

اندر احوالات ایشون بگم که: الکسیس هستش البته دوتا اسم ایوان مارک هم داره ما همون الکسی صداش میکردیم این بشر بشدت عاشق کارای شعبده بازی بود و اینم بخشی از اوناس در ادامه ووفرهای دیگه ایشون هم از فرانسه اومده تا هم سفر بره و هم درک کنه این بشر بشدت پیگیر بود ازش خواستیم با چهارتا سنگ هم بره اون حرکتو که میبینید بعد از چندبار بازم امتحان کرد اینجام جنگل ابر شاهروده و ما با هیچهایک به اونجا رسیدیم #wwoof #wwoofing #wwoofiran #hitchhike #سفر_ارزان #سفر #کار_در_سفر #پخش_با_تاخیر #ووف_ایران #ووف #سفر #کشف

A video posted by ?????????? (@rezaaskari_ir) on

1 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *