من رضا عسکری-اَم.

از اون کوچولو کوچولو بودنم یه چیزو خوب یادمه و اونم زمونایی بود که یه چشمم خواب بود (اونی که به سمت زمین بود) و اون یکی در حال خواب، همه اون فکرا یادمه و اون رویای سفر بود(حالا نمیدونم اون زمون با اون سن کم این فکرا چطور میومد به کَلّم ) ، اون زمون همه فکر و ذکر و خیال پردازیام یه دوچرخه کوچول موچولوی سایز شونزده بود که رفیقم داشت و سفرهایی که میرفتم باهاش بسمت شمال و همه اون اتفاقات و وسایلی که با خودم میبردم (هعی روزگار…)

بهرحال زمونه روی شاخ گاو چرخید و چرخید و هی سال به سال بزرگتر شدم و نفهمیدم که دارم چه میکنم و چرا دارم این مسیر رو میرم(شاید چون همه میرفتن) همینجور چرخ فلک گشت و گشت تا دانشگاه شاهرود قبول شدم و اونجام حسابداری خوندم اما این پایان کار نبود و سربازی که خنجرشو از پشت بسته بود از کناری ظاهر شد و ما رو به اسارت خود برد، دوران خوشی بود از این لحاظ که چون کارم حسابرسی بود، باید سفر میکردم و خب براورده میشد بخشی از رویاپردازیام اما بازم این قضیه راضی کننده نبود، تا اینکه یه روزی با یکسری از دوستان یه سفر به شمال داشتیم، اونجا توی اون ویلا یه نفر هم بود که با کلی دم و تشکیلات و کوله و بند و بساط و خلاصه همه چی بود، هی به خودم گفتم د آخه مگه اینجا کوه داره؟؟ ارتفاعات داره؟؟ قضیه چیه و داستان از چه قراره که رفتم جلو و پرسیدم، اونجا بود که هیچهایک رو برای اولین بار شنیدم: “من یه هیچهایکرم و دارم هیچهایک میکنم” بهرحال داستان برام جالب انگیز شد و نشستم پی صحبتاش، حالا نشنو که کی بشنو… اون سفر تا اخرش با فکر به هیچهایک تموم شد و دوباره تموم اون رویاپردازی های کودکانه نفسی دوباره کشید، حدودا همون روزا بود که سربازی داشت تموم میشد و دو روز بعد از اتمام سربازی این من بودم و کوله و جاده و ماشینایی که میگذشتن و همه فکر و ذکر و خیال پردازیایی که الان داشتند رنگ و بوی واقعیت به خودشون میگرفتن.